زاغ سياه : بهار.23ساله.روی تیکه ای اززمین که ازآسمون نزدیک تره به یه شهرآسمونی.ازینکه الان دارین زاغ سیاه وبلاگموچوب میزنین خیلی خوشحالم... ازشماپنهون نباشه کلی هم ذوق زدم... برخلاف شخصیتم اغلب زاغی مینویسم ... اگه رد پایی تو نظرات بذارین حتما میام وبتون زاغ سیاتون رو چوب میزنم... ودرآخرهم یه جمله از((ديل كارنگي))تقدیم به خوانندگان خوب وگل وبلاگم: به ياد داشته باش كه:خوشبختي اين نيست كه، "كه" هستي يا "چه" داري،خوشبختي صرفا آن چيزي است كه در«فكر» تومي گذرد.
قلم شکسته چرکولک2 طنزهای گمنام مفقودالاثر يادداشت هايي براي 1همسر گوسفند یادداشت های یک خبرنگار(نجف زاده) پیشنهاد بی شرمانه شاسکول ها (رها) دخترترشیده هم نفس سیب زمینی خورها عکسای جالب سکوت یخی(سیب ترش) دختری باوفا(فاطمه) لی لی پوت گیس بریده(عسل) عاشقان آسمانی.ک همراه(کاغذهای شیشه ای) عربشاهی میهن شاد(بابک) ملکه عشق(بهاره) مژی(شکلک) شبدرانه(ستوده) شهرزادفرغونی دکترایکس دندانپزشک تازه وارد پزشک نیمه دیوانه دلتنگی های یک عمه شعروادبیات طنز(مازیار) من + من = منم
سفر عشق دل نوشته ها پاورقی های روزمره عکس های جالب سیری در دنیای شعروموسیقی معرفی کتاب داستانک
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387
خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست
( )
دیباچه ی عشق و عاشقی باز شوددلها همه اماده ی پرواز شودبا بوی محرم الحرام تو حسینایام عزا و غصه اغاز شودالسلام علیک یا ابا عبداللهالتماس دعا
محرم......... ( پاورقی های روزمره )
من یک دخترم.... ( )
باسلام خدمت زورگ بزرگ،خوشگل ترازپریا-یه وقت هیچ جانریا،
عزیزدل اینباربرآن شدم تاراجع به موجودی برایتان گزارش کنم که روی سیاره
خاکی اینا به نام کلی "دختر"مشهور می باشد اما درهرخانه وخانواده
چیزی صدایش می کنند...
از سولماز گرفته تا صغری،ازآتنا تا آتیش پاره،از نبات تاکفترباباواینجورچیزا.
این موجود تاوقتی کوچک است ونحیف ،عزیز دل بابایش است وبابای باباهایش!
وتوی نزاع ها و مشاجرات خواهر-برادرانه با برادرهای گردن کلفتش جانبداری
پدرومادر حق مسلمش است
(مثل همین انرژی هسته ای که حق مسلم شماهاست!)
چون طفلکی ظریف است ونحیف است وگناه دارد!واینجورچیزها....
وقتی هم که رفت سرخانه زندگیش تا کسی بخواهدحقش را از او بگیرد ظالم
بحساب می آیدوباجیغی فرار را برقرار ترجیح میدهد...
چون این موجود ضعیف است ونحیف است وگناه دارد!
البته دربعضی جاهاناخواسته ناخواستنی ! ست،
آن هم چون کارهایی که پسران از پسش برمی آیند مثل دعواهای برره ای یاشست
وشوی قالی ،ازمحدوده ی توانش خارج است.
خلاصه اینکه دخترکلا" موجودپول حرام کنی است(این را از پسرقلچماق همسایه
شنیدم).
این موجود پرخرج ازهمان ابتدایین روزهای پاگذاشتن به عرصه ی گیتی باید برایش
چیزهایی خرید که پسران همیشه ازداشتن آن محروم بوده اند مثل روسری
قرمزیاجوراب های صورتی،
بعدش هم که بزرگ شدورفت 90%صندلی های دانشگاه راپرکردهزینه هایی
دارد بس گران وضروری برای خرید مایحتاج ضروری زندگیش ازقبیل آن چیزهایی که
بخودشان می مالندتا لب قرمزی ولپ گلی شوند...
خلاصه دختر بعد ازتمام کردن درسش می رود وبهترین شغل هاراهم صاحب میشود،
پست هایی ازقبیل :صدارت و وزارت چون هم توقعش کمتراست وهم صدایش دل
نشین تر! و هم مغزش پرتر وهم...هم نمیدانم دیگرچه....
بعدش هم اگرخیلی خوش شانس باشدو پولدار!کسی می آید ازپدرش اجازه اش را
می گیردو ورش می دارد می بردش به جایی که زمینی هابهش می گویندخانه ی
بخت!(هنوزفرقش رابابقیه ی خانه هامثل خانه ی آخرت واینجورچیزهاخیلی
نفهمیدیم اماستاره پس ازکلی تحقیقات دارد به نتایجی می رسد که می گویدخانه ی
بخت وآخرت خیلی باهم فرق ندارند!)
خانه ی بخت یاخانه ی مرگ راوقتی دخترقدم گذاشت اول کلی بزن وبکوب برایش راه
می اندازند تا سرش راگول بمالندجون بعدش اصلا" ازین خبرهانیست
وهمش باید بشورت وبسابدوبشورت وبسابدتااینکه خودش بسابد!وقدرش
رابدانند(که صدالبته نمی داند)چون آقایشان حق داردبرود3تادیگرمثل همین
موجودرابگیرد چه بساخوشگلتروجوانترکه الحق این مذکرهای زمینی موجوداتی
هستند بس نمک نشناس که "مردخوب رابایدتوآسمونادنبالش گشت"(که این
راهم استثنا"زن های همسایه گروهی متفق النظربودند!)
که صد البته راست هم می گفتند،چون مابسان موجودی چارپاگشتیم بس که گشتیم دنبال یک نمونه مردخوب تابعنوان نمونه برایتان ارسال کنیم
امادریغاوصددریغ ازین موجودنایاب...
راستی اینجایک روز را هم به اسم این کفترباباونبات مامان اسم گذاشته اندبه اسم (روز دختر)...تادراین روز باکادویی ناقابل ،نحیفی وظریفی وضعیفی اش
راپاسخ گو باشند.
راستی دخترآنقدرشیرین است که هنوز هم مربا میدهد بابا....
البته گاهی همین مربادادن هاحسادت های جنس مخالفش رابرانگیخته وگروهی
ازمغزمتفکرهای مخرب را برآن داشته تابروندواین ضعیفه های ظریفه راآزار دهند. مثلا"یکیش همین کیف قاپی است،
یکی دیگرش متلک پرانی است
وگاهی وقتاکه این مخرب هاحسابی حرصشان بگیرد می روندوروی صورت این نحایف!
یک شیشه اسیدخالی می کنند(البته اینکارخیلی دمده شده،برای حرص درآوردن راه
های بهتری هم هست...برین ازبهزاد توی دلنوازان یادبگیرید...).
البته مشکلاتی که این ظریفه ها دارنداین مذکرهاحتی توی خواب شبشان هم نمی بینند
مثل نداشتن تیم فوتبال،که آنهم تقصیرخودشان است،چون حتی توی کهکشان
خودمان هم ندیدیم2نفرازین ظریفه ها بتوانندباهم کناربیایندوشبیه هم لباس بپوشند،چه برسدبه12تایشان توی این سیاره ی زپرتی....
ازدیگرمشکلات عدیده ی دیگرگران بودن لوازم وادوات نقاشی روی صورت ماهشان
است(که سرهنگ ناهیدگفت:این فضولی هابه تو نیامده....والبته که نیامده!!!).
مشکلی که ماسوای این مشکلات است(مخصوصابرای ترگل-برگل ترهای دانشجو)
آویزان شدن آن موجودمذکرخبیث باآن همه هیکلش است درآخرترم به این
نحیفه ها برای کسب جزوات خواناوتقلبات امتحانی ازاین شیرین عسل ها....
هرچه گشتیم تشبیهی بهتر از"مگسان گرد شیرینی"نیافتیم...
خلاصه هرچه هستندوباشنداینست که عده ی کثیری ازآنها بیش ازپیش به این
افتخار می کنندکه آنها"یک دخترهستند"
تماس:فرت
امامناالخمینی(ره) ( )
تقدیم به خوانندگان ماه وبلاگم ( )
بازباران با ترانه.... ( )
امروزهم طبق معمول باران سرقراردیر رسید مثل هرروز،مثل هرماه،مثل هرسال.اصلا چندسالی بود که
باراندیربه دیر به ترانه سر می زد.وقتی هم که می آمد باترانه نبود ،یعنی برعکس قبلانا زیاد باهاش
خوش وبش نمی کرد، همش تو خودش بود ،زیاد شاد نبود ،زود می آمد ومی رفت،حوصله هیچ کی و
هیچ چیزی رو هم نداشت. ترانه هم دیگه به دیراومدنا وکم توجهی های باران عادت کرده بود
چندوقتی بود دل ترانه بدجوری گرفته بود.هرچی هم که سعی می کرد خودشوبافکرای مختلف سرگرم
کنه نشد که نشد .دلش بدجور هوای باران کرده بود.آخه اون بهترین دوستش بودن که تقریبا مدت زیادی
بود ندیده بودش اگه هم دیده بود زمانش خیلی خیلی کم بود جوری که اصلا فرصت نمی کردن از
خودشون واز کارایی که تومدتی که هم دیگه رو ندیده بودن صحبت کنن یا اینکه باران حوصلشونداشت...
اونشب ترانه تو رختخوابش آروم اشک ریخت . به یاد روزای خوبی که با باران بود.آرزو می کرد ای کاش یه
بار دیگه با باران مثل قبلا دور هم جمع بشن وخوش باشن.
مامان بزرگ ترانه همیشه سرسفره هفت سین بهش می گفت:ترانه جون هرآرزویی داری موقع تحویل
سال تو دلت بگو،ایشاا... که برآورده شه .
آرزوی امسال ترانه با بقیه سالها فرق می کرد.ترانه امسال آرزو داشت:
آدمک ( پاورقی های روزمره )
آدمک آخر دنياست بخنــــد
آدمک مرگ همين جاست بخنــد
دست خطــي که تو را عـاشق کرد
شوخي کاغــذي ماست بخنــد
آدمک خر نشــوي گريه کني !
کل دنيا ســراب است بخنــد
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد .... !
حتی خدا هم عاشق است... ( پاورقی های روزمره )
شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . .
خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . .
سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد !
اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي
آدم ( دل نوشته ها )
واگرآدم هم مثل من آدم بود ودلش نی لبکی بود حزین می سراییدبه اندازه ی یک حنجره در گوش زمان قطعه شعری از عشق که همین عشق سرآغاز من وعالم بود قبل از این بود جهان یکه ودرتنهایی ظلماتی که یقین ماتم بود پس جهان بی من یا من بی عالم بود چیزی که درآن چیز وجودی کم بود وتو یی جان جهان نیز منم کالبدی ارزشی بود اگر بودن ما باهم بود......
واگرآدم هم مثل من آدم بود
ودلش نی لبکی بود حزین
می سراییدبه اندازه ی یک حنجره در گوش زمان
قطعه شعری از عشق
که همین عشق سرآغاز من وعالم بود
قبل از این بود جهان یکه ودرتنهایی
ظلماتی که یقین ماتم بود
پس جهان بی من
یا من بی عالم
بود چیزی که درآن چیز وجودی کم بود
وتو یی جان جهان
نیز منم کالبدی
ارزشی بود اگر بودن ما باهم بود......